سادگانه

اسمش ساده بود.نه اینکه اسم ساده ای داشت،نه.خودِ خودِ اسمش ساده بود.

سادگانه

اسمش ساده بود.نه اینکه اسم ساده ای داشت،نه.خودِ خودِ اسمش ساده بود.

۲۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۸

۱۲۳

یا مرا از خود ببر آنجا که هستی
یا بیا
- بیدل دهلوی -

ساده __
۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۸

122

هرکاری میکنم نمیتونم کنار بیام و با دیدن خانومایی که تو اتوبوس میرن تو قسمت مردونه هرجا دلشون خواست میشینین ، نخندم.

ساده __
۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۰

121

من

نمونه ی بارِزِ "با کی داری لج میکنی؟با خودت؟" هستم.

ساده __
۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۰

120.ما خسته ایم!خسته به معنای واقعی!

من معمولا وقتی زیاد(عمیق) فکر میکنم،بغض و گریه دارم.

الان که برای بار چندم اینطور شد،در حین فین فین کردن دارم فکر میکنم که چرا؟

یکی از احتمالات اینه که هنوز از دنیا توقع دارم خوب باشه.نه خیلی.اما توقع دارم انقد هم بد و اذیت کننده نباشه.

هنوز که میگم ینی الانی که نیمه نوجوون و نیمه بزرگسالم و یه چیزایی دسگیرم شده از این تلخیای واقعیت اما هنوزم دلم یه  تَه امیدی به وجود دنیای شیرین و دوس داشتنی داره و هنوزم یه مقدار قدرت حس میکنم تو خودم که بخوام دنیامو خودم بسازم.

الان که دارم اینا رو مینویسم ساعت و هفت و بیست دقیقه عصره و گریه ی بعد از یکی از همین تفکراتم تازه تموم شده و کامران تفتی با ولوم 52 داره تو گوشم داد میزنه :

"گم کرده بودم آن خیابان را

پرواز روی بام تهران را

بغض چنار سید خندان را..."

و پشت این صدای بلند گاهی یه صدای دیگه رو میشنوم که تلاش شدیدی برای نشنیدنش دارم.

همین الان که اون آهنگ تموم شد،دیدم که صدای نادوستداشتنی قطع شده.

یکی دیگه از احتمالات اینه که یه مقدار منفی نگر شدم تو چیزای کلی و اساسی زندگیم.همینه که هربار حرفش و فکرش پیش بیاد ذهنم بدترین برداشت رو میکنه و در نتیجه بغض.

الان که بعد از یه رفت و برگشت دوباره دارم ادامه میدم این نوشته رو،ساعت هفت و پنجاه و دو دقیقه س و ظاهرا هیچ خبری از اتفاقات چند دقیقه پیش نیس! و افراد بطرز اذیت کننده ای دارن خودشونو میزنن به اون راه.یکیشونم خودم.دارم وانمود میکنم.

اصلا یکی دیگه از احتمالاتم همینه.اینکه مدام در حال وانمود کردن ام و وقتی شرایط از اون پوسته خارج میشه و روی اصلیشو نشون میده کلافه و اذیت میشم و نمیتونم خودمو کنترل کنم.

احتمال دیگه هم اینه که وقتی نمیتونم فکر کنم یا فکر میکنم و پوچ تر میشم یا قضیه خیلی احتمالات داره ، یا تهش به صفر به توان چند میرسم یا ... ،خیلی خیلی زیاد کلافه میشم و آشوب.و از حس ناتوانیم گریه م میگیره.

"یادگاری" رو زدم رو دور تکرار.

در حال حاضر یه آرامش خاصی همه جا هست.از جمله درون خودم.خیلی خیلی آرومه.اما طوری که انگار همه ی فکرها از خوب و بد از مزخرف و عالی از زشت و قشنگ همه رو ریخته باشی تو یه بشکه و درشو بسته باشی که فقط آروم باشی.

آرامشِ خیال اسوده  با آرامشِ بی حس بودن فرق میکنه مگه نه؟

+ بعد دو سه ماه دلم هوای بافتن و کوبیدن قالی رو کرده...

+ یه عمره دارم به در و دیوار و پنجره میگم که خودم بشنوم ، که "از هیشکی توقع نداشته باش!که اگه باب میلت جلو نرفت اینطوری حالت بد نشه." ولی کو گوش شنوا.من هنوزم از دنیا توقع دارم بهتر شه.

+ گفتم که چقدر زیاد خونوادمو دوست دارم.اما نگفتم که گاهی چقدر تلاش میکنم که این دوست داشتنه کمرنگ نشه.

+ آگوستوس واترز (بخت پریشان) : دنیا کارخانه براوردن حاجات نیست.

+ عنوان از حسین جنتی

ساده __
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۰

119

طوفان شد و من برگ شدم رفتم و رفتیم

افتادم و افتاد غمی تلخ به جانش

می خواست بهاری بشوم باز، که جا داد

پاییز و زمستان مرا در چمدانش

در وا شد و او رفت همانطور که یکروز

در وا شد و پاشید نسیم هیجانش


«مهدی فرجی»

ساده __

داشتم تو پیاده رو روی یه خط صاف بر اساس موزاییکا راه میرفتم و سرم پایین بود.فک کردم اگه همین الان یهو یکی جلوم سبز شه من با سر میرم تو شکمش و صحنه ای که میبینم یه جفت کفشه احتمالا.و بعد مث فیلما سرمو آروم میارم بالا و مثلن با یه چیزی مواجه میشم ک تعجب میکنم یا شاید بترسم.شایدم خوشحال و ذوق زده شم.شایدم خجالت بکشم.و یهو خندم گرفت از فکرام.
و شما تصور کنید یه دختر چادری عینکی با کفش آبی رو که سرش تا گردن خمه و یهو لبش به خنده کِش میاد و بعد از یه نگاه به اطراف از خجالت جمع میکنه خنده ش رو و باقی داستان.
تو همین فکرا یاد یه روزی افتادم که پنج شیش سالم بود و داشتم همین کارو تو پیاده رو میکردم،وقتی رسیدیم به خط عابر پیچیدیم تو خیابون و من همچنان سر پایین داشتم کارمو ادامه میدادم و فقط بجای موزاییکا واحدمو به خطهای عابر تغییر دادم و با همون ریتم منظم قدم برمیداشتم تا اینکه یهو بابام شونه مو کشیدن و برم گردوندن عقب و مامان یه جیغ خفیف کشیدن. بعد فهمیدم که من بی خیال همه چیز، داشتم به جای وسط خیابون توی فکر خودم راه میرفتم و خدا بهم رحم کرده و بابا کمک ، که تصادف نکردم.
اونجا بابا بهم گفتن با این کارِت ثابت کردی هنوز اونقد بزرگ نشدی که خودت تنها رد شی یا همچین چیزی.
یادم نیس بعدش بهم برخورد یا بغض کردم یا چی.
اما هروخ موقع رد شدن از خیابون،خط عابر پیاده رو میبینم،اون تصویر سیاه و سفید یکی درمیون برام زنده میشه و هیچوقت دیگه رو خطای عابر با ریتم و منظم قدم برنداشتم.
دوباره برگشتم به لحظه ای که توش بودم و همینجور که هنوز به کفشام نگاه میکردم و بین خطای کاشیا قدم برمیداشتم،عمیقا به این فک کردم که اون موقه شیش هفت سالم بوده و الان هیوده.و روی هیوده عمیق تر شدم.و خودمو تصور کردم از بیرون.یه منِ هیوده ساله چه شکلیه؟چرا انقد غریب بنظر میاد؟
موزاییکا تموم شدن و رسیدم به آسفالت.

ساده __
۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۱۸

117

من هیچوقت قربان صدقه ی پدر و مادرم نرفته ام.تا به حال دستشان را نبوسیده ام.هیچوقت بی دلیل وبی هوا در آغوششان نگرفته ام.بارها بدخلقی ، مخالفت ، حرف گوش نکنی(صفت+ی) کرده ام.و هیچوقت مشخصا با زبان نگفته ام دوستشان دارم.

اما همیشه و از انتهایی ترین نقطه ی قلب دوستشان داشته و دارم*.

شما که غریبه نیستید،خیلی وقتها ناراضی بوده ام از وضع خانه و خانواده مان.حتی شاید همین الان.اما قبل از این،چیزهایی به من ثابت کرده اند که بهترین پدر و مادر و خانواده ی ممکن را دارم.و ما فقط همین یک پدرومادر را داریم.

و پدر و مادر چه فرقی با بقیه دارند؟

همین الانِ الان اگر به ادمهایی که دوروبرتان دارید فکر کنید،میتوانید در کنار اسم همه شان یک (احتمال خطا)بگذارید.یعنی بقول همه ی اطرافیان ما در طول همه ی این مدتها میتوانسته اند بقول آقای کاستل در حال نقش بازی کردن بوده باشند.اگرچه با توجه به شناخت ما از آنها این درصد احتمالا بالا و پایین خواهد رفت اما مطمئنم درمورد همه شان میتوان این احتمال را ممکن فرض کرد.

و این دقیقا فرق پدر و مادرها با بقیه ست.

و دقیقا تر (!) همان چیزیست که حتی در اوج ناراحتی و نارضایتی تیتر مغزم میشود.

و همان چیزیست که باعث میشود من روی کادوی روز مادر به جای "برای بهترین مادر دنیا!" ، بنویسم " شک نکنین که همیشه دوسِتون داریم."

فردا هم چیزی تغییر نخواهد کرد و من همان بچه ی همیشگی شان هستم با هدیه ای که فقط برای یادآودریِ این دوست داشتن هاست و یادآوری برای اینکه دعا کنم"خدایا،من فقط همین یک پدرومادر را دارم و تا مدتها مثل گذشته برای زندگی کردن لازمشان دارم."

+ قبل از این متن،شروع کردم به نوشتن احتمالاتی که برای کادوی روز پدر وجود داشت و هرکدوم رد شد به دلایلی و این حرفا تو دفترم.در حین همون نوشتن یه گزینه ای برا هدیه یادم اومد که اصلا قبلا بهش فکر نکرده  بودم.و بعدش نفهمیدم چی شد که این کلمات اومدن و شدن یه متن.

+ این متن در یک و چهل و دو دقیقه ی بامداد پنجشنبه نوشته شده و به دلیل قطعیِ اینترنت و در دسترس نبودن مودم،پست آن به امروز موکول گشت.

 *این دوست داشتن چیزی نیست که از ظاهرش بنظر می آید.اعتمادیست بشدت قوی و محکم و حس تعلق و وابستگی ای که از بدو تولد تابحال تجربه ی زندگی بدون آن را نداشته ام.و نمیدانم دنیا بدون این حس چگونه خواهد بود.

+ و هنوز نمیدانم عشق چه میتواند باشد؟

ساده __
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۴۶

نوشتن چیست؟

نوشتن چیه؟

الف) هرچیزی که به ذهنت بیاد و بعدم بتونی رو کیبور یا کاغذ پیاده ش کنی.

ب) هرچیزی که به ذهنت برسه رو در لحظه ویرایش کنی و تمام.

ج) بشینی یه کاره تمرکز کنی فک کنی تا یه چیزی به ذهنت بیاد با شرایطی که میخوای و به بهترین نحو بنویسیش.

د) هی موضوعا و حرفایی که تو مکانها و شرایط مختلف تو ذهنت جرقه میزنه رو یه جایی نوت برداری واسه خودت و بعدن یه کاره بشینی و تمرکز کنی و به بهترین نحو درش بیاری.


+ قرار بود دیگه این حسا رو نداشته باشم،چرا نشد؟

ساده __